|
|
انجمن آرای ایران
حیف که دروغ می گفت: علیرضا سپاسی
تاريخ نگارش :
۲۶ اسفند ۱٣٨٨
|
|
حیف که دروغ می گفت
• در مجلس ختم با شکوهی که جریان دارد اقدس خانم صاحب عزا آرام آرام گریه میکند و چند نفر از زنان فامیل، دلداری اش می دهند. یکی از زنان به او می گوید : : واقعا متاسفم. خب نگفتی چه شدکه علی آقا که تو می گفتی سالمه !!. یکدفعه مرد؟
اقدس خان میگوید: چی بگم خواهر؟ و گریه اش شدت می گیرد. مرد نازنینی بود. فقط عیب اش این بود که به من دروغ می گفت. صدبار بهش گفتم من همسر و هم بالین تو هستم. چرا به من دروغ میگویی؟ اما به خرجش نرفت که نرفت.
می گفت قلبم درد میکند. دروغ می گفت. این حرف ها را میزد تا توجه مرا بیشتر بخودش جلب کند. اینقدر دروغ گفت و روزگار را بر من سخت کرد که ناچار رفتیم دکتر. دکتر، هم آدم خوبی بود و هم اینکه دکتر خوبی. اما نمی دانم چرا طرف او را گرفت و گفت راست میگوید.ولی من باور نکردم. گفتم دکتر جان راستش را بگو . چی بگم خواهر؟ خب دکتر هم یک مرد بود و طرف همجنس هایش را می گرفت. یکهفته بعدش برش داشتم بردمش پیش روانشناس .
به روانشناس گفتم این آدم خوبی است ولی نمی دانم چرا بمن دروغ می گوید. روانشناس دو ماه تمام با هر دوی ما و بعد هم سه ماه تمام با تک تک ما بطور جداگانه حرف زدو بعد از پنج ماه رفتن و آمدن به من گفت همه شواهد نشان می دهد که او قلبش درد می کند. چون بیچاره در این مدت تصدیق و تائید ِ سه تا دکتر را آورده است و حتا حاضر است با ماشین کشف دروغ آزمایش بشود.
گفتم مرده شور همه شما روانشناس ها را ببرد که هیچی سرتان نمیشود. این آدم قلبش درد نمی کند. این آدم فقط عادت دارد ، وقت و بیوقت -بخصوص نیمه های شب - از من بیچاره " اَتن شن " می خواهد که من هم حوصله اش را ندارم. آخر خانم جان چقدر بهش " اَتن شن" بدهم؟ . هرچی هم می دهم سیری ندارد پدرنیامرزیده.
زن ها با حسرت نگاهش میکردند و یکی از آنها زیر لبی گفت: خوشا بحالت. قربون خدا برم که سیب سرخ رو میده دست چلاق و بعد در حالیکه آه می کشید گفت: خب بعدش چی شد خواهر؟
اقدس خانم گفت هیچی. چی میخواستی بشه؟ . بردمش ماشین کشف دروغ تا آزمایش بشه .. ماشین وامونده صاحاب هم جواب داد که علائم دروغ گویی در شخص مورد آزمایش دیده نمیشود. گفتم مرده شور این تکنولوژتون رو ببره که یه شاهی به درد نمی خوره.
تا اینکه پریشب نصفه های شب دیدم که بد جوری خرخر میکنه و صورتش کبود شده. بچه ها به من اعتنایی نکردن و زنگ زدن به بیمارستان.
تو بیمارستان گفتن همین امشب یاید عمل بشه و رگ های ِ پاشو در بیاریم پیوند بزنیم به قلبش.
بعد از عمل باز هم دست بر دار نبود و میگفت حالش خوب نیست. اما خوب ِ خوب بود تا اینکه مرد. فقط برای اینکه حرفش رو به من ثابت کنه.
اقدس خان فین محکمی توی دستمال کرد وصدای هق هق گریه اش بلند شد. دختر صاحبخونه .براش یه لیوان آب آورد اقدس خانم وقتیآب رو خورد و گفت: آره خواهر. ... مرد خوبی بود فقط حیف که دروغ میگفت.